موزه هایی که هدف از تأسیس آنها گردآوری مجموعه ای از فرهنگ های دنیاست. بینش جهانی سازی
میـراث عصـر روشنگری در قـرن هجدهـم اسـت و استفاده از آن به نخستین موزه هـای بـزرگ مثـل موزه بریتیش و مـوزه لوور بازمی گردد، مـوزه لوور با آرمانی انقلابی به مجموعه ای از هنرهـا در بطن فرانسه اختصاص یافت که انتظار می رفـت بـه مـرکـز آزادی جدیـدی تبدیل شـود. به این ترتیب در قرن نوزدهم، موزه های باستان شناسی و موزه هـای قوم نگاری ملـل اصلی غربی، بینشی را درباره موزه ترویج کردند که دور از تمایلات استعمارگرانه نبود، ولی به روی تمامی تمدن ها گشوده بود تا برای دانش جهانی و مردم – با برگزاری نمایشگاه های جهانی که در همان دوره برگزار می شـد امکانی فراهم کند که تا جای ممکـن از آموزه هـای جمعی و فرهنگی کامل تــری بهره مند شوند. به یمن گسترش استعمارزدایی، تقاضا برای استرداد اشیا و بازگرداندن آنها به میهن افزایش یافت؛ به ویژه کـه بـرای تعدادی از اشیای مشهور – نقش برجسته های پارتنون، مجسمه نیم تنه نفرتیتی یا بدن سارنجی بارتمـن، تحـت عنـوان ونـوس هوتـن تـوت – شـرایطی بـرای مذاکره و بازگرداندنشـان به وجـود آمـد. در همین زمینـه بـود کـه ۱۸ مدیـر از بزرگ ترین موزه هـا در دسامبر ۲۰۰۲ بیانیه ای درباره اهمیت و ارزش موزه های جهانی امضا کردنـد. هـدف از این کار تبیین نقـش ایـن موزه ها در گسترش پژوهش و ارزیابی فرهنگ های دنیا بود. «امروز تمدن های باستانی چنین تحسینی را مدیون اشیای باقی مانده از فرهنگشان هستند که در موزه های جهانـی بـرای عمـوم به نمایش در می آیـد. با تمـام ایـن توصيفـات، نمونه ای در این زمینه مجسمه یونان در عصـر کلاسیک است که به وضـوع این موضوع و همچنیـن نیـاز بـه مجموعه سازی همگانی را نشان می دهد» (بیانیه ای درباره اهمیت و ارزش موزه های جهانی، ۲۰۰۲). ایـن ترویج ناگهانی بینش مربـوط بـه مـوزه جهانی، واکنش هـای گوناگون و نسبتاً شـكاكانه بعضی کشورها را برانگیخت؛ به ویژه کشورهایی که خواهان بازگردانی بودند[1].